باکسر گفت : برای چه توپ در می کنند ؟

اسکوئیلر فریاد کرد : که پیروزی خود را جشن بگیریم !

باکسر که از زانوانش خون می آمد ، و یکی از نعلهایش را گم کرده بود و شش شکاف برداشته بود ، و دوازده ساچمه در پای عقبش جای گرفته بود ، گفت : کدام پیروزی ؟

باکسر گفت : کدام پیروزی رفیق ؟ مگر ما دشمن را از خاک خود - از خاک مقدس مزرعه حیوانات - بیرون نرانده ایم ؟

- اما آنها آسیاب بادی را نابود کردند. دو سال روی آن کار کرده بودیم !

- چه اشکالی دارد ؟ آسیاب دیگری خواهیم ساخت . اگر حس کنیم که دلمان می خواهد ، شش آسیاب می سازیم : رفیق ! تو قدر و قیمت کار بزرگی را که انجام داده ایم درک نمی کنی . درست همین زمینی که ما روی آن ایستاده ایم ، در تصرف دشمن بود . و اکنون - با سپاس از رهبری رفیق ناپولئون - دوباره هر ذره اش به خودمان تعلق گرفته است !

باکسر گفت : پس ما چیزی را که قبلا ً داشتیم ، دوباره به دست آورده ایم ؟

اسکوئیلر گفت : پیروزی ما در همین است .

حیوانات لنگان لنگان وارد حیاط شدند . ساچمه های زیر پوست ِ پای باکسر درد و سوزش فراوانی داشت . او پیشاپیش به کار سنگین ِ ساختن ِ آسیاب بادی می اندیشید که می باید از پایه آغاز شود، و قبلا ً در تصوراتش ، قوایش را برای انجام چنین کاری جمع و جور می کرد . اما برای اولین بار به ذهنش آمد که یازده سال دارد و احتمالاً عضلات نیرومندش دیگر کاملا ً آن قدرت سابق را ندارد .

اما وقتی حیوانات اهتزاز "پرچم سبز" را دیدند ، و بار دیگر صدای شلیک توپ را شنیدند - روی هم رفته به نیت گلوله شلیک شد - و به سخنرانی ناپولئون گوش دادند که به خاطر رفتارشان به آنان تبریک می گوید ، به نظرشان آمد که باهمه این حرفها ، پیروزی بزرگی به دست آورده اند .


از حیواناتی که در میدان جنگ کشته شده بودند تشییع رسمی و بزرگی به عمل آمد . باکسر و کلاور ارابه ای را که به جای نعش کش به کار می رفت با خود کشیدند ، و ناپولئون خودش پیشاپیش گروه تشییع کنندگان گام بر می داشت .

دو روز تمام صرف برگزاری جشن شد . آوازها خوانده شد ، سخنرانیهایی ایراد گردید ، توپهای بیشتری شلیک شد ، و به هر کدام از حیوانات یک سیب ، و به هر پرنده دو اونس غله و به هر سگ ، سه بیسکوییت به عنوان هدیه داده شد . اعلام گردید که جنگ آنان "جنگ آسیاب بادی" خوانده خواهد شد ، و ناپولئون نشان جدیدی به نام "نشان پرچم سبز" به وجود آورد ، که به خودش اعطا کرد . و موضوع تأسفبار ِ اسکناسها در وجد و شعف همگانی به فراموشی سپرده شد ...


از : جورج اور ول ، مزرعه حیوانات ، ترجمه همایون نور احمر ، ( چاپ دوم : تهران ، انتشارات پیشرو ، ١٣۶۶ ) ، صفحات ١٠١ و ١٠٢ .

چهارشنبه ٢ تیر ۱۳۸٩ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()